از شناوری گندم‌ها که بگذریم

از تشنگی تاک‌ها،

چشمه‌های نمک می‌ماند و -

مستی‌ای که نبش سینه‌ی ققنوس

روی گونه‌های این دور افتاده‌ی سرخ نقش بسته

تنهاست،

عشق می‌خواند و

آهنگ رفتن در گلویش،

بال‌بال

موجی از

ققنوسی که آتش گرفته

و پر کشیده

با خاکستری از ققنوسی دیگر.

 

پ . ن : در هر آتشی ققنوسی ست . "  مثل انگلیسی  "

 

مرداد ماه 90