از زبان یک دختر فریب خورده و معتاد

 

تو حالت بد مستی

دست به سرم می کردی

با حرفای رکیکت

در به درم می کردی

 

با این برودت عشق

به من نگو « عزیزم »

شدم یه کوه بهمن

نزدیکه تا بریزم

 

تو حالت بد مستی

حرفات منو تکون داد

تصمیمِ آخرِ من

به مردنم اَمُون داد

 

تصمیمِ آخرِ من

تولدِ چشام بود

گوشام دوباره وا شد

روشنیِ صدام بود

 

وقتی یادم می اُفته

دلم می خواد بمیرم

زمین منو ببلعه

دست غمو بگیرم

 

فایده نداره موندن

آبرو که نمونده

هیشکی دوستم نداره

دنیا منو چزونده

 

دیگه امید ندارم

به موندنم تو شک کن !

چه وحشتِ بزرگی

خدا ! به من کمک کن !

 

      زندان دستگرد -۱۱ خرداد ماه ۷۵