در شبی سرد ساعتی منحوس

آسمان هم عجیب می غُرّید

سیر با سرکه در دل پاییز

زهر جوشید ، خواب می بُرّید

 

رعد آمد ، ماه دو نیمه پرید

ترس پیچید به زمان و زمین

باد زوزه کشان ، سرکش و سرمست

بارشِ خاک را ‍، بیا و ببین !

 

پنجره تا به آسمان نگریست

چارچوبِ اتاق هم لرزید

باز ماهی ، دلش ترک برداشت

تُنگ بشکست ، طاقچه هم ترسید

 

پرده ها در آتشِ نعره

چین های دامنش بسته

می کشید روی پنجره خود را

پلک های بسته اش خسته

 

چشم در راه یک معجزه بود

دست های نحیف نیلوفر

بی گمان دوباره می سوزد

با هم و همیشه ، خشک و تر

 

دست بر نمی داشت برقِ لجوج

صاعقه تاک را نشانه گرفت

سروهای بلندِ اطرافش

شعله پاشید ، زبانه گرفت

 

باد هم در سکوت خود پیچید

خاک را دور گردنش انداخت

آب در چشمِ ستاره می غلتید

باد در سرش خیال ها می بافت

 

خواب هم پشت خواب می آمد

بختک و بختک و باز هم بختک

ترس ، مُردگی ، هوار ، سنگینی

سقف اُفتاده بر دلِ کودک

 

*************************

 

ای گلِ همیشه بهار، آی!

خشک می شوی تو بعدِ بهار؟

گفته اند فصول در تو جاری است ...

نه ! بیا ، بهار را تو بیار !

 


زمستان 89