تو غربت همیشگی

تو لحظه های بی کسی

با قصه های ناتموم

بازم به بن بست می رسی

 

تو آسمونی که دیگه

پرنده پر نمی زنه

به خونه ی سرد دلت

هیچ کسی سر نمی زنه

 

وقتی دلی برای تو

آخ ! دیگه دلتنگ نمی شه

تبسمای یخ زده

هیچ جوری خوش رنگ نمی شه

             

وقتی می خوای حرف بزنی

گوش زمونه کر می شه

حتی اگه سکوت کنی

سکوتتم یه شر می شه

 

وقتی دیدی دورغ می گن

هی به تو نارو میزنن

به جای سادگی تو عشق

پشتک و وارو می زنن

 

امید تو قلبت می میره

حس می کنی تنها شدی

آرزو هات بهت می گن

یه جوری بی فردا شدی

 

اما بذار بهت بگم

هر چی بوده تموم می شه

اگه همه اش غصه بشی

 عمر تو  هم حروم می شه

 

به خدا موندن نداره

بذار زمین اون بارتو

بریز پایین از رو تنت

اون گرد و اون غبارتو

 

یه وقت نشینی تو قفس

پر که سوزوندن نداره

ترانه هاتو خط نزن

نگی که خوندن نداره

 

به خاطر بود و نبود

بغل نکن زانو هاتو

هر چی خدا بخواد همون

تو هم نکش ابروها تو

 

بیا تو آغوش نسیم

دست و دلت رو جون بده

امروز و زندگی بکن

گذشته رو تکون بده

           

خودت یه دنیایی عزیز

طلوع دریایی عزیز

قدر خودت رو خوب بدون

امید فردایی عزیز

            

مهربونم خودت ، خودت

همزبونم خودت ، خودت

یه حرف آبی هم بگم

آسمونم خودت ، خودت

 

 

اسفند ماه ۸۳