من و هستی / 15

 

سلام بر تو ای سرما ، ای سرمای بی بدیل و بی ریای فصلِ انارها !

ای دوست ترین بارش که در این غربتِ ناگزیر و سرد ، بی وقفه بر صورتم خنکای عشق می پاشی . تیرهای سرد و سوزانت چه عاشقانه بر من فرود می آیند !

بسوزانم که چندی ست تشنه کام و ترک خورده ی این برهوتم .

در تنهایی چشمانم آنچنان دوست دیدمت چنان که تو مرا دیدی .

سپید دانه های سوزانت ، نوازشگری ست بی همتا که بر جزء جزء اندام قهر آلودم نشسته و تکرارِ طراوت می کند .

 من با تو آشتی هستم و مهمان نوازیِ عریانِ ترا بر تنِ عصیان زده ام می فهمم .

این جا سال هاست که به عشقِ آمدنت تشنگی را تاب آورده ام .

زمزمه  ی شب و روز های من نه ... که تمامی چنارها  ، بیدها و برکه های خالی از تو ، کلاغ ها و پرستو های برنگشته از غربتی . 

تو ای سرما ... هجوم ِبورانت را به گرمای آتشفشانی گرفته ام که قرار است مشعلِ همیشگیِ دستانم باشد . ببین بی هراسِ از تو و چه عریان  ، زیر سقفِ سفیدِ ریزش هایت ، مستانه می رقصم .

تو را سوزِ نفس هایم دیدم ...

سازِ سفیدی برای قلبم دیدم ...

تو آمدی و شقایق ها از تنِ پر سوز تو بیرون آمدند .

حتم دارم از ردِ پای شقایق ها که بگذرم به چشم های تو می رسم .

 

 

18 دی ماه 1392

هشتگرد