چهار پاره

 

لبانِ دلقک ام را دوست دارم

که می خندد برایم گرم و ساده

مرا خوشحال می خواهد شب و روز

که می رقصد قشنگ و بی افاده

 

برای بودنش آغاز کردم

شبی با دست های آفتابی

نشستم روبرویش تا غمش را

شبانه بافتم با سرخ و آبی

 

لباس رنگ رنگ اش را نبینیم

دلش یک رنگ و یک دست است آری

نگاهش بار اندوه زیاد است

سراسر عاشق و مست است آری

 

 

5 بهمن 1392

 پ . ن : نتونستم عروسکی که بافتم اینجا بذارم .