مثل همان روزها ...

 

مثل همان روزهای چرخ و فلکی

که آسمان را در چشمان هم می دیدیم

مثل بامدادِ عطرِ  " دیور "

وقتی که رُزهای قرمز از شانه هایت بالا می رفتند

مثل انگشتر عقیقی که مهر بر لبهایمان می زد تا -

جز عشق چیزی نخواهیم

چیزی نگوییم

مثل شبهایی که مهتاب را در مشت مشت برایم می آوردی

مثل همان روزها ، درست مثل همان روزها

با من حرف میزنی

اما تو

ببخش مرا

اگر مهتاب را فراموش کرده ام

یا اگر بوی خوش " دانهیل " دیگر شادم نمی کند.

تو هنوز

مثل همان روز ها با من حرف میزنی

می گویی

می خندی

من بیشتر از همه اما ،

به یاد می آورم

تکه های درشت تگرگ را

روی پلکهایم .

یا به یاد می آورم دستهایم را که در باد

رها شدند

یا قلبم که از جا کنده می شد

وقتی ندینت را می دیدم .

می دانم

بخدا می دانم

 هنوز دستهایت بوی همان پونه هایی را می دهد

که از حاشیه های رودخانه برایم می آوردی

 دوست داری برایم حرف بزنی

مثل همان روزها

دلت می خواهد از شب برایم بخوانی

که بعد باز بگویم

امشب از آن شب هاست

حتی دوست داری یک بار دیگر مریض شوم

بیایی

و برایم گل بیاوری ...

می دانستی

حالا من در آستانه ی فصلی دیگر

از چشمان تو هستم؟

 

 

اردیبهشت 90

 

 

/ 1 نظر / 24 بازدید
محمد...؟

سلام و ارادت [گل] یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم درد بی عشقي زجانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم "رهی معیری" سبز و برقرار باشید...