جشن عقربه ها

 

این صدای جشنِ عقربه هاست

هیجانِ ثانیه ها و هلهله ی زمان که -

 می رقصاند درختانی را که به عافیت رسیده اند...

او به خاموشی و سارها چه شلوغ می خواندند

و

ساعتِ بزرگِ دروازه ی شهر

که از دولتِ نبودنش سه شب می نواخت .

 این صدای سازِ برگ هاست

صدای خش خشِ پاییزی که رفته است و

زمستانی که نبود

این صدای تیک تاکِ قلبِ شهری ست که تنفس می کند هوای عشقی تازه را.

 

 

 

16 فروردین ماه 93

 

 

 

 

/ 22 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شوریده

سلام پروین عزیز... روزت مبارک و خجسته مهربان [گل][گل]

بامدادخمار

روز بگذشته خیالست که از نو آید فرصت رفته محالست که از سر گردد کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس بر گردد... پروین اعتصامی

سعید سعیدی

سلام بر خانم بزرگوار شعریتان خیلی لطیف و گیرا هستند

آرش

سلام ؛ وبلاگ خوب و جالبی دارید. ؛همواره موفق و پیروز باشید[گل]

بامدادخمار

زندگی به من آموخت "هیچ چیز" از "هیچ کس " بعید نیست...

مهدی آخرتی

با خبر «تو بی دلیل زیبایی» در نمایشگاه کتاب تهران و شعر پست اخیر به روزم دعوتی دوست من

آرش

سلسلام ؛ وبلاگ خوب و جالبی دارید. ؛همواره موفق و پیروز باشید اگه دوست داشتیدیه سری به ولاگ من بزنید ممنون

sahar

سلام پروین جان شعرت فوق العاده بود موفق باشی

آندریا

خواهش میکنم عزیزم امشب شب آرزوهاست امیدوارم تمام آرزوهات برآورده بشه و همیشه خوشحال باشی

بامدادخمار

همه آبهای دریا هم نمی توانند یک کشتی را غرق کنند مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند بنابراین تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت مگر اینکه شما اجازه بدهید..