دیر آمدی ، خورشید رفته است ...

 

دیر کردی !

 تا آمدی پشیمان شوی ،

قطار با سوت ممتد زمان رفته است .

فقط می توانی انگشتانت را روی ریلهای داغ بکشی 

می توانی خیره شوی به آخرین نقطه ی غروب 

و در هاله ای از غروب زدگیِ پنهان سر گرم شوی

می توانی از دور پرستوهایی که -

مقصد مسافر را نشانت می دهند را ببینی .

حالا که دیر رسیدی و از بهار جا ماندی 

تن بسپار به زمستانی که هنوز زغال هایت را می خرد .

دل بده به جیک جیکِ مستانه ای که در بی بهاریِ من سر داده بودی .

بگذار سرت همچنان ساکن برفهای جدید باشد 

در ایستگاه حتی کسی نیست که از من بگوید

می توانی ریگ های کفشت را در بیاوری و به زمین و زمان پرتاب کنی

می توانی به هوا مشت بزنی 

خاصیت دیر رسیدن همین است که -

مچاله شوی

 نفس ات بگیرد

حیران شوی

خلاصه این که خورشید رفته  و  -

تو  ماندی و شب و نبضی مرده .

 

 

 

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
ویدا

سلام خیلی قشنگ است این شعر[گل]

ویدا

سلام خیلی قشنگ است این شعر[گل]

محمد

[گل] ارباب فتوت که ز ارباب نعم گفت همه ادبار فلک بودن و ادبارگر تخت آری که گره زد نظر خویش به ابروی کمانی کان را که خبر کن , برسان نامه ی اینی ! ***************** آبی که ببینی همه از فرق گذشته است زین جمله ببوده است که جز این جمله نبوده است ! با تشکر . . . [گل]