نان و خورشید

 

همچین می گویی امروز آفتابیست ، که انگار آفتاب ندیده ام

ستاره هایم می جوشند

امشب نان و خورشید دارم با کمی مهتاب ...

دست هایت ،

مهمان من !

 

مرداد 92

 

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
سمفونی آغاز

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ،عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست،که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند. دیوانه به صحرا! گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم .شاید هم بخواهی و ندانی .نتوانی که بدانی... محموددولت آبادی برگرفته از کتاب: جای خالی سلوچ

عکس فرش

با سلام... وبلاگ زیبایی دارین... اگر میخواهید ماندگارترین و بهترین هدیه را به عزیزانتان بدهید به وبلاگ ما حتما سر بزنید...:) aksfarshkashan.blogfa.com

داود مرادی

درود بر شما دوست گرامی خانم پروین ممنون از حضورتان خوشحالم اینجا هم میتوانم ببینمتان و بخوانمتان خواندنی بودید تندرست باشید همواره.

شوریده

پرنده با انبوه حسرت در قلب خود؛ به تنگ ماهی خیره شده و می گوید: تو که سقف قفست شکسته، پس چرا پرواز نمی کنی؟